اعتماد چیزیه که با عشق به سزاغ آدم میاد....نمیدونم عشق زیاد اعتماد میاره و یا اعتماد زیاد باعث رشد و تبلور عشق میشه...اعتمادی که با خودش هزاران حس قشنگ دیگه رو به همراه میاره..........
وقتی تمام این حسهای زیبا تبدیل به شلاقی بشن که تو سر و صورتت میخورن...هیچ کاری نمی تونی بکنی جز سر پا موندن و ادامه دادن....جز باور کردن باور اشتباهت.....
اعتماد کردن اتفاق شگفت انگیزیه...اعتماد کردن به کسی که مطمئن باشی در لحظه سقوط دستت رو رها نمیکنه و در لحظه صعود از خوشی تو اشک میریزه....اعتماد کردن به کسی که حتی وقتی تو قعر افسردگی و یاس دست و پا میزنی میاد و تو رو در آغوش میگیره.....

اعتماد کلمه شگفت انگیزیه
24 ام :تولد نوشت:
نهبرفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند
تا در آستانۀ آئینه چنان در خویش نظر کنیم
که به وحشتنظر بردوزی.

اگر بگم از مرگ میترسم شاید زیاد حرف درستی نباشه....چیزی که منو میترسونه مرگ عزیزترین هامه.....امروز صبح مادربزرگم فوت کرد....قبلا اینجا (او که هرگز نخواهد رفت......)در موردش نوشتم....همیشه برام نمونه یک زن کامل بوده....ولی عمر و پیری پاک از آدمها یک چیز دیگه میسازه...کم طاقت و بی حوصله و بد اخلاق....این اواخر همین بود...اما در گذشته ها و بچگی های من پناه همه بود....صبور بود...مقتدر بود و همه چیز....
خیلی از خاطرات بچگی من با وجود اون تعریف مشن...با خونه اش....با آغوشش ...
نمیدونم الان کی بیشتر ناراحته...پسرهاش که سالهاست اونقدر سرشون شلوغه که شاید سالی یکبار مادرشون رو میدیدن...دختراش که هر از گاهی که پرستارش نبود میاوردن خونه هاشون و سعی میکردن اون چند روز رو مثل پروانه دورش بچرخن...یا اون پرستاری که با نبودش خونه و حقوق و غذاش رو از دست میده
یا من که با مامان اینا نرفتم خونه اش و نشستم و دارم به تک تک خاطراتم باهاش فکر میکنم...
زیاد فرقی نمیکنه...چیزیکه مهمه اینه که اون همیشه و با تمام سختی هایی که کشید از زندگیش راضی بود و با امید زندگی کرد...با عزت در خونه اش به مرگ طبیعی فوت کرد...بدون درد و بیمارستان و مریضی
روحش در آرامش و شادی...
خداحافظ مامان جون.
بعد.ن:مرسی از همگی
تمام حسهایم برای عاشق بودن کم می آید
هستی ام هستنت می شود
وقتی تو روبرویم هستی
آنقدر حل می شوم در تو
که دیگر جایی برای معاشقه نمی ماند
رگهایم تاکستانی می شود
آبستن از شراب _ تنت

تنهایی ام با تو افسانه ای خیالی می شود
و تو تنها افسانه واقعی زندگی ام باقی می مانی.....

بسان ابری می مانم:
بازیچه دست باد و هراسان از آفتاب
روزهای خوبی نیست این روزها....نه اینکه بد باشد فقط خوب نیست....
باز هم من _ معلق بازگشته....بازهم تیک تاک منظم زندگی ام دچار آریتمی شده....بازهم همه چیز طعم رخوت گرفته....
ورزش های پنج دقیقه ای ...... خاک گرفتگی کتابهای تلمبار شده....مشقهای ننوشته ..... جوهرهای ماسیده در قلم...امتحان های بی نمره....
از این رکود _ خواسته خسته ام....از این میل_ شدید_ هراسناکم به ساعت وار زندگی کردن ....از این گام برداشتن در هوای سکر آور تعلیق به ستوه آمده ام....از عادت به عادت هایم مشوشم.....
باید روزی تصمیم بگیرم
باید یا این باشم و یا آن....حتی اگر آن و این یکی باشند باید بدانم کدام را انتخاب کرده ام....
می خواهم بگویم هستم اما به شکلی دیگر....می خواهم طوری دیگر زندگی ام را جدی بگیرم...جدی شاید معناهای دیگری هم داشته باشد.....
گاه رویاها به واقعیت میپیوندند
و
گاه واقعیت ها به رویایی دست نیافتنی تبدیل میشوند
وقتی نداشتن ها چهره داشتن ها رو به رخ میکشه
وقتی نرفتن ها جاده های رفته رو پاک میکنه
کاری نمیشه کرد جز بر گردوندن ساعت شنی
نخواهم گذاشت سرود دلنشین این روزهایم خاموش شود....
از تار موهایم تار خواهم ساخت ....... از استخوانهای بدنم آرشه ای ظریف مهیا خواهم کرد و خواهم نواخت تا آنزمان که زندگی ام به ساز دلنشینم به رقص درآید.... تا تمام آرزوهایم در بستری از عشق آرام گیرند.....

دست نخواهم کشید....نه .... از عشق و آمالم روی بر نخواهم گرداند
سمفونی زندگی خود را با اراده و اختیار خلق خواهم کرد ،حتی اگر در قیاس با موسیقیدانان بزرگ هیچ باشد، با اینحال سمفونی _ من است.
اشک رازیست - لبخند رازیست - عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی - نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی - یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید -
علف با صحرا - ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو - دستت را به من بده
حرفت را به من بگو - قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان - بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا - بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
احمد شاملو
پ.ن : سعادت پاداش اعتماد است
گر نيمشبي مست در آغوش من افتد چندان به لبش بوسه زنم كز سخن افتد
بهار
نماز عشق مــرا آبرو از آن بــــاشد که قبله می کنم آغوش مهربان تو را